دوشنبه ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۲
یکشنبه ۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲
دوشنبه ۵ سپتامبر ۲۰۱۱
آیا حکومت ایران دوام می آورد؟ فکر مدیران مخابرات ایران را بخوانید
افتضاحی که شرکت مخابرات سیار ایران -واگذار شده به سپاه- به بار آورده، محدود به آنتن ندادن تلفن های همراه، و ارتباط های اشتباه تلفن ثابت نیست. شاید اوج بی لیاقتی اینان را می توان در سیم کشی های جعبه های تلفن درب خانه ها مشاهده کرد. از سه سال پیش، برای اتصال دو سیم در این جعبه ها، دیگر از قطعه ای به نام "عدسی" استفاده نمی شود؛ و به جای آن سیم ها به هم پیچانده می شوند. چنین اتصالی در مجاورت باران و رطوبت، مدتی کوتاه دوام می آورد. این عکس تنها نمونه ای از چنین سیم کشی است. اما نکته ی مهم اینجاست: آیا سیستمی که اینطور کار می کند، آینده ای را برای خود متصور است؟ به نظر من خیر. اینها می دانند که رفتنی هستند، اما متاسفانه تا آخرین لحظه ایران را چپاول می کنند و سرآخر زمینی سوخته را به مردم وا می گذارند.
برچسب ها:
مخابرات سپاه ایران
دوشنبه ۲۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۱
ابن همه دلتنگی؛ اما، من از پا در نمی آیم
کیمیا شریف
دوباره صحنه صحنه ی زیباترین شب زندگیم رو مرور می کنم،با مرورش همون لذتها با همه وجودم برام زنده می شه،میخواستم فراموش کنم همه ی سختیهایی رو که آدمها بهش دچارند،اما وقتی دیدم پیرمردی با پشت خمیده توی پمپ بنزین ساعت 1 بامداد،هنوز بیدار بود و کار میکرد، ابر خاطراتم کمرنگ شد. وقتی شنیدم به همکارش می گفت:خدا نصیب کافر نکنه،دارند پسرش رو به قتلی محکوم می کنند که گناهی توش نداره، دیگه بند خیالبافی هام پاره شد و برگشتم به زمین خودمون،جایی که سایه تاریک تلخکامی همه فضا رو پر کرده. دوباره به فکر فرو رفتم اما نه فکر شب عروسی و لباس عروس. این شوک من رو مشغول خودش کرده بود جوری که حتی وقتی همسرم صدای موسیقی رو زیاد می کرد،یادش کمرنگ نمی شد.
دوباره صحنه صحنه ی زیباترین شب زندگیم رو مرور می کنم،با مرورش همون لذتها با همه وجودم برام زنده می شه،میخواستم فراموش کنم همه ی سختیهایی رو که آدمها بهش دچارند،اما وقتی دیدم پیرمردی با پشت خمیده توی پمپ بنزین ساعت 1 بامداد،هنوز بیدار بود و کار میکرد، ابر خاطراتم کمرنگ شد. وقتی شنیدم به همکارش می گفت:خدا نصیب کافر نکنه،دارند پسرش رو به قتلی محکوم می کنند که گناهی توش نداره، دیگه بند خیالبافی هام پاره شد و برگشتم به زمین خودمون،جایی که سایه تاریک تلخکامی همه فضا رو پر کرده. دوباره به فکر فرو رفتم اما نه فکر شب عروسی و لباس عروس. این شوک من رو مشغول خودش کرده بود جوری که حتی وقتی همسرم صدای موسیقی رو زیاد می کرد،یادش کمرنگ نمی شد.
جلوتر که اومدیم جوونی رو دیدم که تا کمر توی زباله دونی کنار خیابون بود، با لباس هایی که کاملا گویای حال و روزش بود.انگار با هر قدم که پیش می رفتیم تلخی قرار بود جای خودش رو بیشتر باز کنه، حال و روزم تکمیل شد وقتی متوجه شدم کلی ماشین پلیس،خیابون میرداماد رو بسته اند. روسریم و کشیدم جلو، همیشه وقتی اثری ازشون می بینم، قلبم توی سینه به لرزه می افته، فقط به این دلیل که این ها کسانی هستند که انسانیت و شرافت تورو نشونه می رند، به خودشون اجازه می دهند تحقیرت کنند. اما وقتی فهمیدم این بار نه فقط انسانیت و شرافت، بلکه شعور تو رو هم به چالش گرفتند، صحنه های پیرمرد توی پمپ بنزین و اون جوون توی سطل آشغال برام دردناکتر شد،چون یک سری دلقک رو دور خودشون جمع کرده بودند تا با مسخره کردن عقیده و انتخابمون، ما رو له کنند و نشون بدند کاری از ما بر نمی آید، به خیالشون: همینه که هست! در مورد تبلیغات قبل از انتخابات فیلم می ساختند و گروه حامی میرحسین رو مسخره می کردند.
برچسب ها:
جنبش سبز عروسی فیلم انتخابات
اشتراک در:
پیامها (Atom)








