ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

آیت الله منتظری گفتند این حکومت نه جمهوری است، نه اسلامی! به دلایل ذیل، پیشنهاد می کنم این حکومت را "رژیم غاصب فاشیستی" بنامیم

ولایت مطلقه فقیه، بنابرتعریف، صاحب جان و مال و ناموس همگان است؛ از طرفی خود رژیم اصرار دارد که چنین ولایتی احتیاج به رای مردم ندارد. بر همین اساس و چنانکه در حال حاضر شاهد هستیم، می خواهند به زور بر ملک ما، جان ما، ناموس ما، و مال ما حکومت کنند. با این توضیح گمان می کنم که حکومت ولایت فقیه دقیقا حکومتی غاصبانه است (غاصب: به زور گیرنده، گیرنده ملک دیگری به زور).
از طرفی رفتار این رژیم با تعریف کلاسیک فاشیسم کاملا سازگار است. حکومت امروز ایران، گاه گاه به گونه ای عوام فریبانه از ملی گرایی صحبت می کند، و در عین حال رفتاری استبدادی و رادیکال دارد، سپاه پاسداران هم، با یک شخصیت حقوثی و به بهانه خصوصی سازی، در حال بلعیدن اقتصاد کشور است. نظامیان پشت سر رهبر، تاکید می کنند که "حزب فقط حزب الله،" یعنی نمی خواهند دیگران را در اداره کشور سهیم کنند. همچنین مردم را فاقد صلاحیت لازم برای ادراه امور خود می دانند. این تفکر سیاسی راست افراطی را فاشیسم می نامند.
با این توضیحات پیشنهاد می کنم که از این به بعد به جای عبارت جمهوری اسلامی از عبارت "رژیم غاصب فاشیستی" استفاده کنیم.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۲۷, جمعه

سبزها عاشقند؛ اگر تا به حال عاشق شده باشید، حرفم را می فهمید

راستش همین حالا داشتم فکر می کردم که کارهایی که ما سبزها انجام می دهیم، خیلی عجیب است. اگر 2 ماه قبل از انتخابات کسی به من می¬گفت که برای رسیدن به آزادی باید روسری سر کنم، می گفتم: "مگر من دیوانه ام، مگر من مسخره هستم!" اما من اینکار را کردم. همینطور کارهای دیگری هم انجام دادم که حتی فکرش را هم نمی کردم. چه کسی فکر می کرد که امید شریف عکس خمینی در دست بگیرد! یا تخم مرغ رنگی درست کند! خیر سرم، مثلا من برای خودم کسی هستم! چی کسی فکرش را می کرد که من دوره بیفتم و در میان مردم سی دی توزیع کنم! یا شعار بنویسم. من و خیلی از بچه های جنبش سبز این کارها را کردیم. الله اکبر گفتیم، در نماز جمعه شرکت کردیم. نبودید ببینید که یکی از دوستان ارمنی من چه الله اکبری می گفت. تازه حالا می خواهد در محرم هم کولاک کند. یاد زنان جنبش که می افتم گریه ام می گیرد. دخترکانی که پر از غرور و تکبر دخترانه بودند را دیدم که چطور فروتنانه دوشادوش مردان فریاد می زدند، می دویدند، زمین می خوردند، باتوم می خوردند، لگد می خوردند. اینها همان زنانی هستند که یک سال پیشتر در مقابل تذکر مامورین گشت ارشاد سرخ و سفید می شدند و صدایشان در نمی آمد و بعد در خلوت می گریستند. در تظاهرات 16 آذر در دانشگاه تهران، دختری را دیدم چادری! از ظاهرش معلوم بود که بسیار مذهبی است. رفته بود جلو، "مرگ بر دیکتاتور" را فریاد می زد. وقتی اراذل و اوباش بسیجی به او حمله کردند، چادر از سرش افتاد، اما او انگار نه انگار، می دوید و داد می زد "مرگ بر دیکتاتور".
رفتار این دختر، رفتار من و تو، فقط از یک دیدگاه قابل درک است. ما عاشق هستیم. اگر تا به حال عاشق شده باشید، می دانید؛ عاشق برای رسیدن به عشقش هرکاری می کند، بدون اینکه به غرور خود، به هزینه کارش، به خودش فکر کند. عاشق اگر بشود جانش را برای عشقش فدا می کند، چنان که دوستانمان جانشان را برای آزادی فدا کردند.