ه‍.ش. ۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

V

درونم پر از خشم می شود، و من پی درپی خشمم را فرومی نشانم، مبادا بر اندیشه ام چیره شود. وجودم یکپارچه نفرت می شود، اما با آهی بلند، تن را از آن تهی می سازم، مبادا نتوانم درست را از نادرست بازشناسم. قلبم مالامال از اندوه است، چونانکه می خواهم زار بگریم، اما بغضم را فرو می خورم مبادا همرزمم را نا امید کنم. زانویم بی رمق است اما هرطور شده برمی خیزم، مبادا میدان خالی شود. دستانم لرزانند و من پرچم سبزم را محکم تر می فشارم، مبادا دشمن از دیدن دست لرزانم به خود غره شود. من با شکست بیگانه ام. من تا نهایت این راه می روم. ایرانم را، وطنم را بازپس می گیرم. من می دانم، می دانم ای دژخیم! می دانم که وجود پوشالینت سراسر ترس و وحشت است چیزی که هرگز در من راه ندارد؛ پس من پیروزم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر